|
چون که کردم درددل اندر شبی از دل به دل × دل تمنا کرد تا خنجر زنم در بین دل
|
شکوفه ای میدهد دو رنگ
همچون گاه شکفتن ها و رستن هایم . . .
شاید وقتش رسیده که تنهام بزاری!
برای همیشه . . .
هر چند که دارم گذشته رو تکرار میکنم، ولی به اجبار.
نباید یه اشتباه رو ۲ بار تجربه کنی!
شاید این بار شکستن دلت به صلاحت باشه، کار من از صلاح گذشته، ولی تو نه!
نمیتونم به کسی که انتتظار محبت ازت داره نارو بزنم، درکم کن، لطفا!
که چی؟!
نگام کنی و بگی که پیر شدم !
ولی تو نه پیر شده بودی و نه شکسته، نمیدونم با خودت چی فک میکنی . . .
با چه رویی ازم میخوای باشم! وقتی که شریک زندگی یکی دیگه ای!
من نمیتونم باشم، توشریک داری، گناه اون چیه، اگه بفهمه و نگا کنه تو چشات و . . . اونوقت چی میخوای بهش بگی؟!
با تموم زخمایی که زدی، اگه تنها بودی، میتونستم حد اقل برای دلخوشیت باشم (اگه تنها بودم!) !
ولی نمیشه، تنها نیستی، این نامردیه، خودت که میدونی با تموم نداشته هام و بدبختی هام، نامرد نیستم.
آره من تنهام ولی واسه عشقی نفس میکشم که غیر از تو . . .
فقط میتونم برات آرزوی خوشبختی کنم
نه میتونم برات مث یه برادر باشم، نه مث یه دوست ، نه همکار و نه هیچ چیز دیگه
نه اینکه ازت بدم بیاد، نه، خدا شاهده که . . .
تو دیگه رفتی . . .وقتی که رفتی دیگه رفتی، بودنت بی فایده هست، تو نیستی . . .
دیدنت زجه های چندین سالمو تازه میکنه
برو . . .من سالها قبل سپردمت دست خدا . . .
بودنم در گرو بودنت و نبودم با نبودت کامل است ؛ کماکان تو نیستی
باور کن دارم کم میارم
خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنی بهت نیاز دارم
هر چندکه شک دارم بیایی و این چرت هارو بخونی
ولی نیاز داشتم به نوشتن ؛ به اینکه سالها بعد خودمو سرزنش نکنم که چرا دست رو دست گذاشتم و کاری نکردم!
تو که نیستی . . . .
دوستت دارم. . .تو بهترنی . . .
[گل]
من ؛ تو ؛ غرور ؟!
تاکی ؟!
برای هر که غیر از تو ؛ مغرور میمانم تا انتمهای زندگی تا زوال عمر و لحظه ها . . .
ای تمام هستی ام ؛ چگونه میتوانم با زندگی ام مغرور باشم؟!
چفدر منتظرت باشم؟!تا کی؟!تا کجا؟!
و سالگرد گذار نیز جز تداعی و یادآوری رنج ناشکیب و بی پایان تنهایی نیست
سالی دیگر نیز گذشت و سالی در آغاز
جماعت برایم شادی میکنند و بی خبر از اینکه در دل میگرم ، میمیرم و زنده میشوم
امیدوار بودم که به این روز نرسم . . .
دلتنگی را که میدانی؟! این سوال دیگر قدیمی، است لیک پاسخی در انزوایمان نمیگند.
به سان کتابهای کهنه و پوسیده که هر بار خواندنشان مطلب تازه ایست.
مقصد و مقصود یکی است و نیت آسمانی و مرام همان عشق همیشه و نشان به نشان دستمال یادگاری سالهای دور که در دستان امروزیمان نمیگنجد و کاش میگنجید!
لیک طلب پاسخ سرنوشتمان را انتظار وصال رقم میزند یا در انتظار انتظاز . . .
نیستی ؛ آنقدر که مرا به تکاپوی خویش بسپاری و هر با گم و پیدا شدنت سودای نگاشتن ناگفته هایم باشد
نیستی ؛ اما کاش بودی و تمام لحظات نابی را که به پای بودنت اسیر میکنم میبخشیدی
نیستی ؛چونان که با نبودنت هبوط تنهایی ام جان میگیرد و افسار گسیخته در بند توهمات رسیدن ؛ هزارن بار جان میدهد
نیستی ؛ نیستی که ببینی در نبودت آیه های تنهایی را تقدس روح افزای نفس مسمومم میکنم و جان هوس را با دستان لرزان از وجودم میکشم تا آغاز دوباره ای در انتظار نبودنت باشد
آه نیستی و کاش بودی و پایان سوگ تنهایی را در آستانه وصالت بر اوج غرورم مینگاشتی
بخشی از وجودم همچنان ناب و دست ناخورده و البته دست نیافتنی در انتظار فتح مقدست روز به روز مرا بر آستانه زوال لحظه هایم میکشاند
بیا و ببین . . .
واقعا داغون میشی وقتی که با تمام وجود و در کمال انصاف و صداقت کاری رو انجام بدی بعد متوجه بشی تمام نگاههای شکاک به سوی تو نشونه رفتن
گاهی از خودم و ار تمام جماعت بی خبر از خدا بدم میاداینا چی فک میکنن!!!!
بدترین احساس اینه که عاشق کسی باشی که حسی نسبت به تو نداشته باشه
سالها عشقم رو در سینه حبس کردم ، سالها با وقار تمام و غرور تمامتر تمام احساسات ناب و بی بدیل رو در وجودم نگه داشتم و به پای کس و ناکس نریختم تا روزی لایق کسی باشم که جر پاکی در وجودش نیست
سالها تنهایی و بی کسی رو به دل خریدم و برای معشوق مطلوب دل را آراسته و نفس را تذهیب کردم
سالها برایش شعر سرودم و حرف دل نگاشتم و انباشتم که روزی تمام ناتمام شعر هایم باشد
افسوس . . .
یا نمیداند یا نمیخواهد بداند ؛ بهتر است من هم خد را به نفهمی بززنم تا تفاوت این دو را احساس نکنم . . .
تو زیبایی ، زیبای مطلق
کلماتم جان وصفت را ندارند و خود عاجز از لغت بازی در وصف کمالات عالیت . . .
سالهای تنهایی و بی کسی ام به نیم نگاهت می ارزد . . . دوستت دارم . . .
لحظاتی قبل از حضرت حافظ حرف دل خواستم و او مطلب دل داد . . .
هوالمعشوق
دوش وقـــت سحـــر از غصـه نجاتم دادند
وندر آن ظلمـت شــب آب حیــاتــم دادند
بیخــــود از شـعشــــعـه پـرتـو ذاتـم کـردند
بـــاده از جـــام تجـــلی صفـــاتم دادند
چه مبارک صحری بود و چه فرخنده شبی
آن شــب قـدر کـه این تازه بـراتـم دادنـد
بعـد از این روی من و آینه ی وصـف جمـال
کــه در آنجــــا خبــــر از جلـــــوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مســتـحـق بـودم و اینــهـا به زکــاتم دادند
هــاتــف آن روز به مــن مــژده اینـدولت داد
کــه بــدان جـــور و جفــا صبر و ثباتم دادند
این هـمه شهـد و شـکر کـز سخنم میریزد
اجــر صبــری ست کـزان شاخ نبـاتم دادنـد
هـمــت حافظ و انفــاس صـحــر خیزان بود
کــه ز بنــــد غــــــم ایــام نجـــــاتـم دادنـــد
بیشتر از اونی که بخوام بگم یا بنویسم
دلم آرامش میخواد ، آرامش آرامش آرامش
میخوام مستِ مست بشم یا نعشه ی نعشه ، نه اصلا یه آرامش جاودانی میخوام ، یه چیزی تو مایه های مرگ
قدیما وقتی دلم میگرفت تو رو داشم و وقتی دلت میگرفت کنارت بودم،ولی حالا جز تنهاییم مونسی نیست و البته نمیخوام
جماعت عوضی آرامشم را به هم میزنن و بعد گورشونو گم میکنن
تنهام . . .
یه حسی مثل دلتنگی تو وجودم بیداد میکنه که نمیتونم پاسخش بدم
قدیما نوشتن و شعر و نقاشی و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه بود که که آرومم کنه ولی حالا حتی حال خودمم ندام
خیلی منزوی شدم ، دلم جز آرامش جاودانه نمیخواد
روز و شب کارم شده التماس خدا که این زندگی نکبت رو ارزونی اونایی بکن که حسرتش رو میکشن،من نمیخوام
حسرت و حسرت و حسرت . . .
اینه سودای روز و شبم . . .
با این همه آنان که مینویسند دوستشان دارم و آنان که مکتوبشان در اعماق وجودم تاثیر میگذارد دوستر
آنان را که دوست دارم ناشناخته و شناخته صمیمی و آنانرا که دوسترشان ؛ همواره در وجود خویش میجویم و صادقانه و عاشقانه و خالصانه مهر میورزم و عشق میبخشم
در این میان گاه آماج تیغ بلای روزگار زخمم نبخشید جز آنچه بخشید
و زبان یاران دوست و دوستر محنت نبخشید جز آنچه بخشید
تنهایم و لیک تنهاییم بر تمام بار گران این گرانباران نبخشم و جز عشقشان و زخمشان و محنتشان بر دل تاراج گشته ام ننشیند
تنهایم و تنهاییم را باکی نیست
عاشقم و عشقم را چاکی نیست
راضی ام و رضایم جز رضایش نیست
با تمام تنهایی و زخم های خورده و نخورده باز هم خواهم گذشت ؛ دوست خواهم داشت ؛ عشق خواهم ورزید و زندگی خواهم بخشید بر تک تک کلماتی که از درد رفیق و نارفیق بر زبان تشنه ام جاریست
جان کلمات را از جان عشقِ وجودم سیراب میکنم ، و خود عطش ، و این بارِ عطش را بر تمام آبهای زندگی نخواهم باخت که پیش تر از اینها هر آنچه داشته ام در قمار هستی ؛ بر سراب مستی باختم و با لب تشنه شعر العطش سرودم و قاف قافیه اش را با نام دوست آراستم
و همچنان تنها در کویر محنت میتازم
راستش اتفاقی خوردم به اونها
اتاق تنهایی هام بیش از ۴ شایدم ۵ سال بود که بی مصرف بود و بیشتر انباری لباس و کتاب و خاطرات و ته سیگارهای سالهای گذشته بود
اتاقی که روزگاری مامن دلتنگیهام بود و شب ها دوست داشتم تا دم دمای صبح در خلوتش نقاشی بکشم و دلتنگیهام رو با دفاتر تنهایی در میان بزارم
بعد از اتفاقات و تحولات و ناملایمات زندگی دیگر جرات حظور در بطن خاطرات و اتاق تنهایی هام رو نداشم
لذا درش رو تخته کردم و به ندرت و به لزوم شاید سالی یکی دوبار درش باز میشد و هر بار که درش حضور میرساندم پشیمان و نالان خود را از حضور های بعدی منع میکردم
این بود که سالها بسته ماند
چند روز قبل بود که به دلیل اصرارهای چند ساله خانوادم بالاخره تصمیم گرفتم خونه تکونی کنم
هر چی که تو اتاق بود ریختم بیرون و بعد از تمیز کردن در و دیواری اتاق خواستم تخت و کمد و کتابخونه و میزم رو مرتب کنم
به هر چی که خواستم دست بزنم دیدم جرات ندارم چون همشون خاطرات روزهای گذشته رو در وجودم بیدار میکرد ، به هر چی که میخواستم دست بزنم یه خاطره رو در برم زنده میکرد
تصمیم گرفتم کلا دکور و چیدمان اتاق رو عوض کنم
اول از همه فرش رو لوله کردم و گذاشتم بیرون ، جای تخت رو عوض کردم و روتختی هارم جم کردم و گذاشتم بیرون جای میز و کمد و کتابخونه رو هم عوض کردم
هر چی نوشته داشتم که بیشتر از ۳۰ تا دفتر و سررسید بودن،بدون اینکه جرات کنم یک صفحه ازشون بخونم رو جمع کردم و برای همیشه بایگانی کردم دیواری اتاقو پر کردم از تابلوهای نقاشیم تا هیچ کدوم از خاطراتی که رو دیوار مونده دیده نشه(نوشته های تاریخ دار و خاطرات که رو دیوار مینوشتم)
سه پایه نقاشی و قفسه رنگ و قلم هام رو هم سرو سامون دادم تا اوقات بی کاریمو بعد از سالها بازم نقاشی کنم
خونه طوطی هامو هم زدم بالای دیوار ، جایی که جلو چشمم باشن و از دست پیشیم هم در امان باشن
لونه پیشیمم گذاشتم کنار میزم که تنها نمونم
دیگه همه چیز تموم بود و تمها مونده بود چند تا کیف که مال ایام دانشگاه بودن
ورداشتم توشون را خالی کنم که خوردم به کلی کاغذ
قدیما وقتی یه شعری میگفتم و آخرش ناتموم میموند و یا یه جاییش لنگ میزد همیشه سر کلاس وقتی استاد محو درس بود ناخودآگاه بقیه شعر پابرهنه میومد سراغم منم به خاطر اینکه نپره فورا یه خودره کاغذ از گوشه دفتر پاره میکردم و مینوشتمش رو اون و میزاشتمش تو کیفم
دیروز وقتی داشتم کیفو خالی میکردم اصلا حواسم به اونها نبود
وگرنه کیفو همونطور بدون اینکه باز کنم بایگانیش میکردم ، ولی کار از کار گذشته بود و هر چی تو کیف بود ریخته بودم زمین ، اولین کاغذی هم که جلب توجه کرد یه شعر دوبیتی بود که فک کنم سال ۸۲ یا ۸۳ گفته بودمش
اولین مصرعش رو که خوندم اشک نا خودآگاه جاری شد و تا آخرین بیت منو همراهی کرد
خاطــــرم را خاطــــرت آزرد اما نازنـــــیــن
خاطــــرت را محـــترم دارم نیازارم چنیــن
گـرچه در کـوته دو روزی خـار ایامت شدم
بی وفا گل باشد و خار از وفا نی اینچنین
هر چی تو کیف بود رو خوندم و بار غم سالهای دور نشست رو دوشم سیگارم هم ته کشید
معمولا چند بسته اضافی همیشه تو خونه دارم ، چون تاب بی سیگاری رو ندارم اما اون روز همشون تموم شده بودن
از بی سیگاری زدم زیر آواز ، گیتار خاک خوردم رو که از سال ۸۳ دستم نگرفتم رو از کیفش در آوردم و تمیزش کردم ، یه نگاهی به دستش انداختم ببینم تاب ورنداشته باشه که خوشبختانه سالم بود
خواستم یه آهنگ بزنم ولی . . . بعد ۶ سال واقعا انگشتام که روزی چشم بسته سیمهای گیتار رو لمس میکردن با سیمها غریبی کردن
اصلا انگشتام وا نمیشد که آکورد بگیرم ، بیشتر اعصابم خورد شد
گیتارو بوسیدم و گذاشتم تو کیف و گذاشتم جایی که نبینمش
دیگه از بی سیگاری کلافه شده بودم ، رفتم طبقه بالا و ۱۰ تا از سیگارای بابا کش رفتم ۲ تاشم نگه داشتم واسه خودش!
اومدم پایین اتاقم
خوابم نمیاومد کمی تو نت چرخیدم
خراب خاطرات گذشته بودم
مدتها بود که فیلم ندیده بودم ، از آرشیو فیلمهام بدون اینکه به اسم فیلم توجه کنم یه فیلم برداشتم که نگاه کنم
اول هر کدوم رو که نگاه میکردم فورا درش میآوردم و یه فیلم دیگه میذاشتم ، آخرین فیلمی که گذاشتم به نظرم جالب اومد و تا تهش رفتم
فیلم فوقالعاده ای بود ، ولی حال خرابم رو خرابتر کرد
یه ملودارم به اسم :All About ANNA محصول سال ۲۰۰۵ که چند تا هم جایزه برده
یه فیلمی تو مایه های Unfaithful محصول ۲۰۰۲ با بازیگری ریچاردگیر بود
موضوع فیلم واقعا عالی بود و داستانش هم فوق العاده و عاشقانه
درسته که فیلم پایان خوبی داشت ولی واقعا منو بهم ریخت و حالمو بدتر کرد،خواستم یه سیگار آتیش کنم که دیدم سیگارهایی که کش رفته بودم هم ته کشیدن
ساعت ۴ رو گذشته بود و اصلا خوابم نمی اومد خواستم بنویسم و اومدم سراغ وبم و از بخت بدم بلاگفا مرض گرفته بود و نمی تونستم مطلب جدید بنویسم
جیغ و داد طوطی هام هم که نور چراغ و صدای آهنگ نمیذاشت بخوابن هم واقعا کلافم کرده بود
یه لحظه متوجه مادرم شدم که روبرروم واستاده، گفت تو که بازم نخوابیدی ، پاشو برو بخواب حالا پدرت بیدار میشه واسه نماز میبینه بازم بیداری اوقاتش تلخ میشه
از بی سیگاری و داغونی چاره ای جز خوابیدن نداشتم
رفتم و خوابیدم و امروز اولین روزیه که بعداز سالها دوباره تو اتاق تنهاییهام نشتم و دارم وب مینویسم
ولی هنوز هم با اینکه تمام ظاهر اتاق رو عوض کردم نمیتونم فراموش کنم خاطراتی رو که از در و دیوار این اتاق دارم . . .
در این روزگار بی کسی و پاییزی که کار روز و شب لــَـــلـــِــــه های عاشق نما شده دزدیدن سیب های گندیده و خندیدن به هر چه سیب سرخ و پاییزی
در روزگاری که مردانش خنجر عیاشی و زنانش تیغ هوس بسته اند و بر سر هر رهگذاری فرو می آورند
در روزگاری که دروغ هم رنگ زندگی و عشق هم رنگ عادت و دوستی به رنگ خیانت و اعتماد به رنگ جنایت است دیگر حالی برای نقاشی کشیدن ندارم و دلم میسوزد برای تمام نقاشان و عاشقانی که روزگاری رنگ دلشان را با قلم عشق بر بوم زندگی میکشیدند
در روزگاری که سالهای عاشقی را با نگاه هرزه دخترکی هوس انگیر به ابتزال و فراموشی میسپارند چه بهانه ای میتواند زیبباتر از تفاهم نداشتن و بالیدن بر فهم باشد
در روزگاری که شعر های سهراب و نیما و فروغ و احمد و مهدی شده ورد زبان دزدان ناموس ؛ وقتی آفتابه دزددان سر کوچه ادای شاعری در می آورند و با پس و پیش کردن شعرهای سهراب و در هم ریختن شهرهای شاملو و نیما شعر نو و سپید خلق میکنند و به خرد بچه مدرسه ها میدهند
در روزگاری که دوستت دارم شده ورد زبان الواط ها و عیاشها و همجنس بازها و عشق شده کالایی در صف مدرسه دخترانه و لحظات عاشقانه در صندلی عقب تاکسی رقم میخورد
و در روزگاری که . . .
در این روزگاری شرم دارم از هر چه عاشق و شاعر تا بگویم که چه بر سر ما آمد
دردهایم زیاد است لیک شرم نوشتن دارم . . .
میروم . . .
میروم با تنهایی هایم بسازم . . .
نفسهای عمیق و پشت سر هم به سیگار میزنم
دهانم تلخ میشود از تلخی سیگار و همچنان با لذت تمام کام آخر را از کامش میستانم چونانکه آخرین کام وجودم را ستاندی
اولین شب پاییز را چون آخرین روز بهار با تنهایی محض سر کردم
خاطراتم را مرور میکنم . . .
هشت سال گذشت
هشت سال از روزهای زیبای زندگیم گذشت
چه کوتاهند روزهای خوب آدمی و چه تاوان گرانی باید پرداخت برای روزهای عاشقی و چه شیرین است تاوان عشق و چه زیباست غم عشق . . .
گاه دلم میخواهد که کاش من هم مثل تمام عیاشها و شهوت پرستها ، زندگیم خلاصه میشد در کام گررفتن از اندام های زنانه ات و گرفتن بوسه از لبان آتشینت و سر نهادن در میان برجستگی سینه ات
و آنگاه که خواهش دل برآمد ، غروب عشقم برایت طلوع هرزگی بی پایان باشد
کاش میتوانستم آن دم که سراپای وجودت خواهش چیرگی داشت تو را مغلوب فشارهای مردانه ام میکردم و کام دلت را شیرین مینمودم ، تا بعد از گذشت سالها از آن روز ، تاوان سنگین عشق پاکم در مقابل زبان تلخت قابل تحمل تر مینمود
حال ایستاده ام، ایستاده در انتظار لحظه ای که عشق پاکم را به وصال عشق جاودان رسانم
باشد که برآید-اول پاییز ۸۹ (پریشان)
آغاز پاییز امسال برایم نوید زیبایی را داشت ، چرا که بعد از سالها عشق ایام دور را در برم زنده کرد و دیده ام را به دیدار معشوق دل آزارم رساند که سالها بود از پی دیدارش درمانده بودم
هر چند کوتاه بود و موهوم ولی این دل شیدا به همان خواب کوتاه قانع است . . .
باشد که برآید . . .
من دگـــر بار آمــــدم ای سـرزمیــن خاطرات
با دل غمگیــن و پر دردم به یمـــن خاطرات
خسته شد،جانم به تنگ آمد در ایام فراق
آمــدم تا بسـپرم خــود را به بتــن خاطرات
(پریشان)
از بی کسیه
حد اقل تو این ۴ ماه که بزرگش کردم بهم زخم زبون نزده
هر وقت گشنشه میفهمم ، بهترین غذایی رو که میتونه بخوره بهش میدم
هر رقت دلش بازی میخواد میاد از سر و کولم بالا میره
مثل اینکه اونم میفهمه که کی باید سر به سرم نذاره
هر وقت حال و حوصله ندارم کاری به کارم نداره
این روزا خوگرفتن به یه گربه رو ترجیح میدم از خوگرفتن با امثال جماعت بی خدارو
کاش میتونستیم مثل گربه تمام اعمالمون از روی نیازمون باشه . . .
گاهی چنان عشق را در وجودم احساس میکنم که تمام کاعنات را نمیگنجد
حس تنهایی در وجودم بیداد میکند
حال سالهاست که رفته ای . . .
روزهای اول بیتابیهایم را هرگز فراموش نمیکنم ، تو رفتی و من ماندم
با دنییایی خاطرات
با کوله باری از تنهایی و همان مردمانی که عصا از کور دزدیدند
نوشتنم فوران میکند و نوشتنگاهم را ملتهب میکند
گفتنش هم برایم سخت است
روز به روز منزوی تر و ضعیف تر شدم ، چهره ام به زردی گرایید و دستاننم میلرزید ، لاغرتر از همیشه شده بودم
تمام دنیا درد من بود و تمام دنیا درمانم نمیشد!
تو رفتی . . . من مردم . . .
تنها کاری که میتوانستم بکنم نوشتن بود و نوشتن و نوشتن و درد تنهایی و یاد تو که تنها مونسم بود
تمام هستی ام را باختم
خود را گم کرده بودم ، گویی رفتن تو رفتن من از من بود
گناه اول و آخرم عشق بود
گناهم این بود که وقتی تو میگفتی دوستت دارم ، وقتی میگفتی عاشقت هستم و زندگی بی تو برایم مرگ است ، وقتی میگفتی من نفست هستم . . .
آری . . .
اینها را تو میگفتی و من باور میکردم
قسم به عشقیکه سالهاست حرمتش نشکسته ام من تو را باور داشتم و عاشق بودم
افسوس . . .
تو عاشق نبودی . . .میگفتی ، ولی نبودی ، همه میگفتند ، ولی گویی من کر بودم
عشق تو در وجودم روز به روز افزون میگشت و من روز به روز وابسته تر و عاشق تر
خدایا . . .
وتو رفتی . . .
حرمت نگه دار ، حرمت نگه دار که این داغ ، داغ عشقی سوزان است
عشقی که سوزاند و سوزاند و سوزاند
و من سوختم
و من سوختم و لب به گلایه نگشودم و عشق را بنده شدم
حال که مینویسم سالها که مرده ام و میگذرد
یک سال ، دو سال ، سه سال ، هشت سال گذشت
گویی دیروز بود . . .
پیرتر شده ام!
و تو از آن روز که رفتی ، رفتی . . .
و من همچنان ایستاده . . .
روزها میگذرند و سالها نیز
شاید فرداها ، فرداهای خیلی دور . . .
فردا جمه هست ! لابد امروزم پنجشنبه بود!
کالو من همچنان دلم برای ماد تنگه و مو قرمز همچنان می آید و میرود
نه اون کاری به کارم داره و نه من کاری به کارش دارم
البته ظاهرقضیه اینو نشون میده
امروز گرم کشیدن نقاشی بودم که اومد
داشتم بقیه همون پرتره رو میکشیدم!
اگه بگم منتظر اومدنش نبودم ، دروغه!
ولی هیچ عکس العملی نشون ندادم که نشونی از اتظارم داشته باشه
اونهم با اینکه مثال من ظاهر سازی میکنه ولی حس میکنم گرمای احساس و علاقه اش رو.
غرورش رو دوست دارم
از دختر های صرتق ه (ثرتق-سرتق) امروزی که وقتی به یه پسر میرسن خودشونو میکشن نیست
خیلی با وقار و متانت برخورد میکنه در حالی که خیلی هم راحت و صمیمی حرف میزنه و ارتباط بر قرار میکنه.
ولی با تمام اینها دلم از ماد جدا نمیشه هر چند که اون اصلا از دلم خبر نداره
های کالو!ببینم تو که بهش چیزی نگفتی؟!
هر چند که میدونم اگه بگی هم هیچ فرقی در حال ما نخواهد کرد
از قدیم گفتن :
ماه درخشنده چو پنهان شود شبپره بازیگر میدان شود
نه کالو جون اینطورام که فکر میکنی نیست
هرگز به این شعر دل خوش نخواهم بود و به وسوسه ها دل نخواهم داد که من دلبسته اوییم!
هر چند که هرگز خود را لایق او ندانسته ام ولی کس دیگر هم جز او هم قابلم نیست حتی مو قرمز!
حتی سپری شدن چند برابر زمانی که در انتظار او سپری گشته ، حتی تا آخر عمر و پیری که عشق من با گذشت سالها پیر نمیشود که هیچ بارور تر و پایدارتر و استوارتر میگردد.
باید بروم
باید بروم دیر است و اکنون پنجشنبه شب و ممهتاب و راه منتظر قدمهای من است
هر چند که ناگفته ها و نا نوشته های فراوان دارم
حال در نبودمان نمیگنجیم !
حالم خراب است ، بتر از دیروز و دیروزها ، آنقدر که تصورش در ذهن بیکرانت نمیگنجد.
خدا خود گواه است که گناهی مرتکب نشده ام ، فقط در جواب شعرهات ، شعر سرودم و نشانت دادم
من دوستت دارم ، بش از هر کس و تو آزارم میدهی بیش از هر کس!
حال سرگردانم در کویر تنهایی و یارای هیچ کارم نیست
پس از این دیگر شعرهایم را نه برای تو که برای هیچ احدی نخوام خواند
سعی میکنم پس از این تمام جماعت را با خودم غریبه بدانم
دلم گرفته . . .
شعرهای سهراب با صدای خسرو شکیایی عزیزم آرومم میکنه . . .
میرم زیر این سقف پیاده روی . . .
فکر میکردم ماد هم میاد!
بازم مثل همیشه نارفیقی کرد
البته من که رفیق اون نیستم(فکر میکنم) اون رفیق منه!(خودش نمی دونه)
دلم کلی براش تنگ شده
حالا هم که اومدم اینجا!
نمیدونم چرا مو قرمز نمیاد!
کالو تو ازش خبر نداری؟!
دلم داره شور میزنه!
هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که کدومشونو انتخاب کنم
کالو راستشو بخوای جفتشونم میخوام!
(به کسی نگیا!)
خوابت نمیاد؟!
باید برم
دلم میخواد بنوسم
ولی باید برم!
کالو بریم؟!
مثل هر روز سر وقت اومد
فیلمهاشو انتخاب کرد و رفت
بازم مثل هر زور با معنی خاصی نگام کرد
منو همینطور!
من دلم نمخواست بره
کالو اونم دلش میخواست بمونه؟!
امروز زیاد ور نرفت!
ولی بازم نصفه موند
کالو تو هم خوشحالی؟
از اینکه بعد از سالها دوباره نقاشی کشیدم؟!
من که چند ساله رنگ وشحالی رو ندیدم!
ولی دلشو ندارم
راستی کالو تو میدونی چرا سراغمو نمیگیره
هر بار که من بهش پیغام میدم
اونم که مثل هشه جوابمو نمیده